مقابله با ترس‌های کودکان

راه‌های از بین بردن ترس‌ها و نگرانی‌ها در کودکان از مرگ

 ترس‌ها و نگرانی‌ها

 درهر حال مرگ فقط در داستان‌های ترسناک و فیلم‌های پر از شبح و روح نیست، مرگ واقعی است. هنگامی که مرگ رخ می‌دهد همه ما می‌ترسیم زمانی که ما خانه مادر «ماروی» را که به تازگی مرده بود تمیز می‌کردیم، خواهر ناتنی ما به اتاق‌های خالی نگاهی کرد و گفت: “من نمی‌دونستم این اتفاق می‌افته و خیلی هم ترسیده بودم” ما که همان کودکان سالهای پیش بودیم اکنون اعضای ارشد خانواده شده بودیم. همگی تیم بودیم و والدین من مرده بودند و هیچ کداممان هم کمتر از ۵۰ سال نداشت، با این حال تمام آن ترس‌های کودکی درون و بیدار شده بود. والدین ما دیگر آنجا نبودند که از ما حمایت کنند. دنیای امن و مستحکم ما به پایان خودش رسیده بود. نفر بعدی که می‌مرد چه کسی بود؟

 

 اگر مردن در سن پنجاه و شصت سالگی ما را دچار ترس‌ها و نگرانی‌ها می‌کند و از تصور مرگ می‌ترسیم پس کودک شش ساله چقدر میترسد؟ مرگ  ترسناک است. تغییر هم ترسناک است.

 

 

ترس‌ها و نگرانی‌ها و سوالات مربوط به آن

 چند نگرانی مشترک و معمول است که تقریباً از همه کودکان شنیده می‌شود در واقع این سوالات، سوالات خود ما و دیگر بزرگسالان هم می‌باشد.

 

حالا چی به سر من میاد؟

 این سوال بسیار معقول و منطقی است. اگر مامان مرده و دختر ۷ ساله‌اش را تنها گذاشته است که چه کسی صحبانه را آماده می‌کند و ناهارش را برای مدرسه در کیفش می‌گذارد؟ چه کسی لباس‌های مدرسه را از تنش در می‌آورد؟ نهایتاً همه این سوال‌ها به این سوال ترجمه و تبدیل می‌شوند: “چه کسی از من مراقبت میکنه؟” البته این سوال در مورد افراد بزرگسال هم در بسیاری از موارد صدق می‌کند و همان سوالی بود که مادرم بعد از مرگ پدرم از خودش پرسید. وقتی که پدرم مرد، مادرم ۶۰ سال داشت و سالها بود که دیگر بیرون از خانه کار نمی‌کرد و تنها کارش رتق و فتق امور خانه و پختن غذا و… بود و نمی‌دانست که چطور باید یک فیوز الکتریکی ساده را عوض کند یا چگونه چمن‌ها را کوتاه کند؛ زیرا همیشه این کارها را پدرم  انجام داده بود. مطمئناً مادر به زودی همه این کارها را یاد می‌گرفت که گرفت. اما جمله‌ای که بعد از مرگ پدرم به زبان آورد این بود:«چرا زمانی که به یک نفر احتیاج دارم در کنارم باشه این اتفاق باید بیفته؟»

 

 عمه من زمانی که من بیست ساله بودم مرده و شوهرش هم ۱۰۰ مایل از او دور بود. پسر ۱۰ ساله آنها “رون” با والدین من زندگی می‌کرد. من آخر هفته به خانه آمده بودم و پدر و مادر و زوج‌های دیگر فامیل را دیدم که توی آشپزخانه نشسته‌اند و دستمال به دست گریه می‌کنند. مادرم گفت عمه دروتی داره میمیره من هنوز در چنین شرایطی آنقدر مانند بچه‌ها رفتار می‌کردم که اولین واکنشم این باشد:«رون کجاست؟»

 

او را طبقه بالا توی اتاق خواب سابق خودم پیدا کردم. تقریباً خودش را زیر پتو قایم کرده بود و میلرزید که نشان از ترس‌ها و نگرانی‌ها در او بود. عکس‌هایی از آینده. این مسالهه ۴۰ سال پیش از یادم نمی آید که چطور سر صحبت را باز کردم یا اصلاً درباره چه چیزی صحبت کردیم اما کاملاً به خاطر دارم که داشتیم تعداد افراد فامیل را که می‌توانستند از او حمایت نگهداری کنند. می‌شمردیم تا او تسکین یابد و کمی آرام شود. یادم می‌آید که روی تخت من نشسته بود و داشت نام افراد را فهرست می‌کرد و من به او می‌گفتم که نترس، وضعیت همیشه اینطوری نمی‌مونه. من آن زمان هیچ چیزی در مورد مرگ و اندوه نمی‌دانستم اما مشخص شد که این مسئله غریزی و درونی است که انسان دنبال حمایت و تکیه‌گاه است. فهرستی که درست کردیم واقعاً به او کمک کرد که احساس بهتری داشته باشد.

 

 

بچه‌ها در مواقع از دست دادن عزیزی اعضای خانواده را مشاهده می‌کنند که در حال گریستن هستند. همین حال و هوای خانواده بیشتر باعث ترس‌ها و نگرانی‌ها در وجود آنها می‌شود. اعضایی که قبلاً مدام می‌خندیدن و شاد بودن در خانه آنها با آمد و رفت افراد و سرو غذا و سایر مراسم مربوط، آشفته و هرج و مرج می‌شود. در این هنگام برنامه خواب کودک به هم می‌ریزد و در لابلای گفتگوها گاهی نام خودش را هم می‌شنود و متأسفانه هیچگاه مستقیماً او را در این گفت‌وگوها مشارکت نمی‌دهند و همه اینها باعث بیشتر شدن ترس‌ها و نگرانی‌ها در او می‌شود.

 

 

 حالا چه اتفاقی می‌افته؟

 این ترس‌ها و نگرانی‌ها معمول و مشترک است که وجود دارد. هنگامی که تغییری شدید یا ناگهانی رخ می‌دهد همه ما تمایل داریم در برابر آن مقاومت کنیم و خود را برای آنچه که ممکن است پیش آید آماده می‌کنیم. هر تغییر، تغییر دیگری می‌آفریند و این چرخه همینطور ادامه می‌یابد. بارها دیده‌ایم که خانواده‌ای نقل مکان می‌کنند چرا که با مردن نان آور خانواده منبع درآمد خانواده هم می‌میرد.

 در مدرسه‌ای در محله ما طرحی پیاده شد تا به دانش آموزانی که عقب ماندگی درسی دارند کمک شود تا نمرات بهتری کسب کنند. در این طرح، دانش آموزی به نام”جرمی” هم شرکت داشت که خیلی نمراتش پایین بود و مدام در درس‌هایش عقب می‌ماند این برنامه بعد از اجرا این موارد را درباره جرمی مشخص کرد:

·          جرمی ۸ ساله بود.

·          مادرش او را ترک کرده بود.

·          مادر بزرگش او را برده بود که با خودش زندگی کند که سه ماه قبل مادربزرگ هم مرد.

·          یکی از عمه‌هایش ۳۰۰ مایل آمده بود که او را با خود به اوهایو ببرد.

·          او به خانه و شهر جدید وارد شده بود که در آنجا خویشاوندانی داشت که آنها را تا به حال ندیده بود.

 در این مدت و حتی در این برنامه هیچ کس حتی یک بار هم در نظر نگرفته بود که جرمی داغ دیده است و هیچ تعجبی ندارد که نمراتش افت کند. همه این ترس‌ها و نگرانی‌ها باعث عقب‌ماندگی او از تحصیل شده بود. در واقع  درس و مدرسه کمترین نگرانی جرمی بود. جرمی نیاز داشت که دوباره به او گفته شود همیشه کسی هست که از او مراقبت کند و مهم نیست که چه اتفاقی می‌افتد. در هر صورت دوست داشتنی و ارزشمند و با اهمیت است که به کمک و حمایت نیاز داشت تا بتواند دوباره بایستد و این شرایط مشکل را تحمل کند و بر ترس‌ها و نگرانی‌ها که از پس این وقایع به او تحمیل شده بودند غلبه کند.

 

 ترسهای کودکان در مورد مرگ

 آیا کسی دیگه‌ای هم میمیره؟

 وقتی که یکی از دوستان پدرم به طور ناگهانی مرد می‌ترسیدم که پدرم هم بمیرد. این قضیه مثل یک شوک بود هر روز عصر منتظر بودم که پدرم به خانه بیاید همیشه وقتی که با ماشین به سر کار می‌رفت نگران بودم این سوال در واقع تنها یک جواب دارد: ” بله. دیگران هم خواهند مرد.” پدر من ۱۲ سال دیگر هم بعد از این ترس‌ها و نگرانی‌ها که از ۹ سالگی در من زنده بود و بعد مانند هر شخص دیگری در دنیا او هم مرد. او ۶۳ ساله بود و من ۲۱ ساله.

 

بسیار وحشتناک است که یک خانواده بر اثر تصادف یا بیماری بیش از یک نفر از اعضایش را از دست بدهد. یکی از دوستان با نوزاد جدیدش در بیمارستان بود که شوهرش به همراه دو دخترش در یک تصادف اتومبیل کشته شدند. آیا عجیب است که دختر دیگر آنها که از آن تصادف جان سالم به در برده بود از مادرش بپرسد«مامان نفر بعدی کیه؟» و البته این همان سوالی هم بود که بر قلب مادر سنگینی کرده و معمولاً نمی‌توانیم به این سوال کودک اینگونه جواب دهیم که ” نه تا مدت خیلی طولانی کس دیگه‌ای نمیمیره.” معمولاً مادران بعد از این جمله می‌گویند “من قرار مادربزرگ بچه‌های تو بشم و حالا حالاها می‌خوام زنده باشم عزیزم.” و معمولاً هم زنده می‌مانند.

 

 

 

قراره منم بمیرم؟

 اغلب به گونه‌ای عمل می‌کنیم که گویا مرگ افراد را ناگهانی می‌رباید. به کودکان اجازه نمی‌دهیم که به خانه کودکی که پدرش مرده است برود. آنها را از مراسم تدفین و خاکسپاری دور می‌کنیم و طوری عمل می‌کنیم که انگار مرگ در خیابان منتظر است تا ما را برباید. اکثر اوقات اولین مرگی که در زندگی کودک رخ می‌دهد او را به این فهم تکان دهنده می‌رساند که «هر کسی و هر چیزی بالاخره روزی خواهد مرد و این به این معنی است که منم می‌میرم» گاهی اوقات کودکانی که خواهر یا برادر نوزادشان می‌میرد دچاره این ترس‌ها و نگرانی‌ها می‌شوند. در واقع آنها از خود می‌پرسند اگر یک نوزاد می‌میرد چرا من نمی‌میرم؟ چرا من نمردم؟

 

و این همان جایی است که باید به کودک بگوییم که او سالم است و اینکه افراد اکثر اوقات ای که مریض می‌شوند، بهبود می‌یابند. مادری بعد از اینکه عمه دخترش بر اثر عفونت ریه‌ها و بیماریهای مختلف قلبی مرد به او گفت: “عمه لوری خیلی مریض بود. خیلی خیلی. هیچ کدام از پزشکان و داروها نتوانسته بودند آن را درمان کنند. اما قلب تو سرحال و سالم و قوی است و جای نگرانی نیست.” سپس او دستش را روی قلبش گذاشت و تا زمانی که از تپیدن آن اطمینان یافت دستش همان جا ماند. مادر پرسید “صداشو میشنوی؟” او پاسخ داد” حس می‌کنم خیلی محکم و قوی داره میتپه. تو،من و بابا مدت زیادی زندگی می‌کنیم بیا به صدای قلب من گوش کن تا خودت ببینی!”

 

البته همیشه استثنائاتی هم وجود دارد و ما اگر چه هم به کودکانمان قول داده باشیم که برای مدت طولانی کنار آنها خواهیم بود اما… می‌میریم! اگر در مدت کوتاهی بعد از دادن این اطمینان که برای مدت‌های طولانی زنده خواهید بود فهمیدید که به زودی خواهید مرد بهتر است که دوباره با کودک گفتگو کنید و او را آماده کنید. می‌توانید او را نزد یک مشاور برده و هر دو از رهنمودهای او بهره ببرید همچنین ترتیبی دهید که او بداند بعد از شما هم کسی خواهد بود که از او مراقبت کند و به او عشق بورزد.

 

 

 دوستام چه واکنشی نشون میدن؟

این تنها یک نگرانی کودکانه نیست. اغلب بعد از مرگ والدین به ما گفته‌اند که تازه در آن شرایط دوستان واقعی‌شان را شناخته‌اند. همانطور که گفتیم برخی از افراد به گونه‌ای واکنش نشان می‌دهند که گویی مرگ رباینده یا مسری است و بنابراین دوستی آنها تحت تاثیر قرار می‌گیرد. در این مورد شما می‌توانید از معلم کودک بخواهید به خانه بیاید و در مورد شرایط کودک با او صحبت کنید و بسیار لازم است که کودک هم در این گفتگو حضور داشته باشد تا بتواند ترس‌ها و نگرانی‌ها را ابراز کند و بفهمد که در اولین روز برگشت به مدرسه چهره‌ای دوستانه منتظر اوست که در کلاس حضور یابد. در اغلب موارد بعد از مدتی کودک می‌فهمد که دوستانش همچنان او را دوست دارند و دوباره به مدرسه علاقه‌مند می‌شود و این خود می‌تواند تسکینی بر آلامش باشد.

 

 

 دور کردن ترس‌ها و نگرانی‌ها از خود

 ممکن است ما از شدت ترس، فلج شویم. چقدر شده است که جملات خود را اینگونه آغاز کنیم “بله اما اگه من این کار را بکنم میترسم که…”؟  ما می‌ترسیم با بچه‌های‌مان صحبت کنیم زیرا ممکن است آنها ناراحت شوند. ما از اینکه مردم درباره ما چه فکری می‌کنند می‌ترسیم. ما می‌ترسیم چیزی اشتباه بگوییم؛ یا کاری اشتباه کنیم، به گونه‌ای اشتباه فکر کنیم یا حتی بگونه‌ای اشتباه سوگواری کنیم یا ناراحتی‌های‌مان را ابراز کنیم. بله همه اینها ترس‌های ماست. ما اغلب در مورد ترس‌هایمان دچار بزرگنمایی بیجا می‌شویم. هنگامی که شما خودتان از ترس‌ها و نگرانی‌های کودکتان می‌ترسید می‌توانید لیستی از تمام ترس‌هایتان تهیه کنید. مهم نیست که این ترس‌ها چقدر کوچک یا بزرگ هستند، همه آنها باید روی کاغذ آورده شوند. آنهایی که فکر می‌کنید ترسهای نامعقول هستند را خط بزنید.

 

اکنون ترس‌هایی را که باقی مانده‌اند در نظر بگیرید. برگی را با یک خط به دو قسمت تقسیم کنید و در یک قسمت ترسهای واقعی را بنویسید و در قسمت دیگر راه حلها و گزینه‌های احتمالی را. زمانی که توانستید ترس‌هایتان را روی کاغذ بیاورید و بر آنها غلبه کنید یا تحت کنترل خود درآورید آنگاه می‌توانید راحت تر و موثرتر با ترس‌های کودکتان مواجه شوید.

 

منبع: کتاب کودک و غم

 نویسنده: دکتر جوی جانسن

 مترجم: دکتر محمد بهشتیان- علی بای